پیکره این پژوهش مساله کیفیت هستی اندیشی بیدل دهلوی ست با طرح این موضوع که «آیا شعر و زبانش، به همت درک آنات و فراوانی تفکرات، توانسته پرده هستی را بنوردد و پیروز کشف زبان هستی شود؟ آن زبان استوار بر قطب مجاز و استعاری که از طومار عهد کلاسیک، بهره گرفته آیا جایگاهی مناسب برای بازتاب صور و پندارهای جادویی شاعرانه بیدل است؟ پرسش تحقیقی آنست: چرا مضمون های بیدل، دارای ابهام معنایی در تصویرسازیست؟ جهان بینی و جمال شناسی وی چگونه در سه محور بنیادین «خود و غیر و خدا»، فرم می گیرد؟ روش و فکر این تحقیق، توصیفی پدیدارشناسانه است. برآمده تحقیق چنین آمد که: نخست ابوالمعالی، حباب وار برای شکستن حباب های خودبینی، ادراک های پیشین را ویران و از شکوه و ستبری متن هستی خود، نمادها و استعاراتی چون «آیینه، حیرت، تحیر، حباب و...» را خلق و به معراج سخن می کشاند لذا قلب وی، خاستگاه تمام پرسش ها و حیرت های دیگر می شود، آیینه نیز چشمی گشوده بر هستی وی برای حالات آنی شاعر! و دوم در کلیات هستی شناسی در راستای اندیشه بینش وحدت وجودی بزرگانی چون مولوی و ابی عربی ست لیک سبک، شیوه بیان مفاهیم، استخدام واژگان و سلوک بیدل، دارای ساختاری کاملا فردی است. و سوم اساس هستی اندیشی وی، عشق به معراج سخن است که دارای ساختاری از «عشق عقلانی» است و هیچ چیزی برای او در ملک و ملکوت برتر از سخن نیست لذا می توان وی را یک «حکیم عاشق» نامید. و چهارم انسان را معمای هستی می داند و پس از رصد عالم عدم، برد معرفتیش، فقط و فقط هجوم حیرت است. پنجم بیدل معنای آینه را که قلب خالص عاشق است با هنرمندی تمام ارتقای معنایی داده و مراحل سلوک خود را با کم و زیاد شدن فواصل تصویری از محبوبش به زیبایی نشان می دهد، یعنی پرورش وجودی بیدل نهفته در دریافت آینه حقیقت بین وی است. گرچه، آینه بیدل گنجایش نور حق را ندارد و سرانجام از لفظ «حیرت» به جای آینه بهره می برد و از عظمت حق «حیرت انگیز» می شود که می توان آن را آهنگ فنای وجودی عبدالقادر در برابر آینه مرکزی، یعنی حق دانست.